|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
چشمان تو همه چشمان بسته چشم من باز است چشم تو پر از درد است چشم من پر از ناز است چشم تو شب تاريك هجرانت هزاران حرف نا گفته لبانت وا نمي گردد به آواز است چشم تو تن خستهّ دل بشكسته دست بسته لب خاموش به دنبال نگاه تو چه غماز است چشم تو تمام زندگانيم خلاصه در نگاه توست سرانجام است چشم تو سر آغاز است چشم تو دلم در پيچ وتاب گيسوانت تاب وتب دارد چه خوش رقصانده اي ما را ني وساز است چشم تو به لب هايت سخن داري ولي خاموش وخونين هست نگاهم در نگاه توست پراز راز است چشم تو + [......] [.......] | گونه های سرخ هديه آوردم برايت گونه هاي سرخ شرم بر درت جاري شدم با آبشار اشك نرم صد سبد يا ويلتا در دست هايم چيده ام تا به دامانت بريزم با دلي لرزان وگرم + [......] [.......] | تلاش برای انسان یودن احمد می ایستد می افتد برمی خیزد می افتد پا می شود دو گام فقط دو گام بر می دارد می خورد زمین می خندد بلند می شود می افتد می ایستد سه گام و افتادن و... می خواهد مانند انسان باشد راه برود مانند انسان زندگی کند می افتد و بر می خیزد بایست احمدکم ـــــــــــــــ...........ــــــــــــــــــــ تلاش احمد برای راه رفتن + [......] [.......] | روز سرخ عجیب بود که آن روز زرد قرمز شد هوای غبغب چاق قناریان فز شد (همان فس ) فقط یک نوک سوزن امید بود و خدا که ناگهان گوشه ی گل توپ سرخ ها کز شد و هفت دقیقه که از آسمان آمده بود که دادرس داد قلب های عاجز شد + [......] [.......] | آرزو روی دوشم پر بود آرزو
از همین جاده رفتم نرسیدم . بقچه ام لب ریز است آرزو از همین راه می روم نمی رسم . کوله پشتی ام آرزو خواهد بود از همین کوچه خواهم رفت شاید برسم + [......] [.......] | |